به تو مدیونم همیشه....

نمی دونم چرا امروز انقدر استرس گرفتم شایدم واسه استارت درس خوندنم لازم بود،

 وای فقط ۳ ماه و خورده ای وقت دارم تازه فقط یک ماهش میره واسه امتحانای آخر ترم که

قربونش برم هیچ کدوم به درد کنکور نمیخوره امیدوارم بتونم خودمو برسونم.

چقدر خوب که تو رو کنارم دارم که میتونم رو کمکت حساب کنم و پا به پات جلو برم، خیلی خوب

 حمایتم میکنی و بهم انگیزه میدی اینجوری اگه قبول شم تا آخر عمر مدیونتم!

من رفتم سر درس ....

پ.ن:"وقتی تو هستی هیچ ابری خورشید دلم را تار نمیکند" 

نرو از آغوشم...

انقدر غرق درس خوندنی که اصلاً حواست به من نیست تا می خوام باهات یه کم حرف بزنم

زود میگی بریم سر درس، کار خوبی میکنی اینجوری منم به هوای تو درس میخونم ولی ترو خدا

یه کمم منو دریاب خسته شدم از بس حرف درسو کنکورو زدیم دیگه داره حالم از مک کوایل و

 ببی و تانکارد بهم میخوره البته خودم احتمال میدم یه جورایی دارم خودمو لوس میکنم پس

حرفامو به دل نگیر عزیزم....ولی واقعاً دوست دارم این ماه بهمن بگذره و کنکور تموم شه

راستی بهمن پارسال یادته؟؟؟

 روزی که غرروتو گذاشتی کنار؟خودتم نمی تونستی اون رفتارتو پیش بینی کنی بعد از اون همه

 دل دل کردن...یادش بخیر!

دیگه رفتم درس بخونم....قول می دم کمتر بیام نت...

پ.ن: راستی کسی میدونه تو تهران کتابخانه ای که روزهای جمعه سالن مطالعه اش باز باشه

 کجاست؟

خلوت بوسه....

هنوز 2 صفحه درس بیشتر نخوندم که کتابو بستم ولی این دفعه مثل قبلاً ها خسته نشدم،

دلم میخواست باهات حرف بزنم میدونم داری درس میخونی نخواستم بهت زنگ بزنم که رشته

 افکارت پاره بشه، اومدن اینجا بنویسم که سر فرصت نوشته هامو بخونی.

چقدر این چند روز خوب بود چقدر دوست داشتنی بود تمام لحظه هایی که کنار هم داشتیم،

واقعاً احساس میکنم درگیر یه شروع تازه شدیم انگار برگشتیم عقب و همه چیزو داریم از پایه

 شروع میکنیم، به نظر خودت بزرگ نشدیم تو این مدت؟دیگه بچه بازی های گذشته رو در

 نمی آریم از اون بهونه گیری های خانه مان سوز هم خبری نیست. چقدر آرومم عزیزم....

کنارت احساس خاصی دارم،آرامش، امنیت، اعتماد، وابستگی...

خوشحالم که تو این تاریکیِ زندگیم دستم رو گرفتی، شدی راهنمای مسیرم شدی همراهم....

 

همه چی آرومه....

چقدر احساس خوبی دارم وقتی با عشق کنارمی یه جورایی باورم نمی شه دیگه داشتم

 قید همه چیزو میزدم مثل یه معجزه بود...دیشبم بهت گفتم عین روزای اول رابطه ذوق دارم

 مثل شور و اشتیاق نوروز همه چیز برام تازه و جدیده، همه حرفای عاشقانمون تکراریه و شاید

 هزاران بار بهم گفته باشیمشون ولی احساسی که از شنیدنشون دارم رو تا حالا تجربه نکردم

،خیلی خاصه...خیلی آرامش بخشه....

دیروز چه روز خوبی برام بود وقتی به اون چشمای آرام بخشت که هنوز به راز رنگ آمیزیش پی

نبردم نگاه می کردم چیزایی رو میدیدم که خیلی وقت بود گمش کرده بودم....

مرسی که کنارم هستی....

پ.ن: دوباره در کتارت حس امنیت میکنم....

واقعاً تو کی هستی؟

انگار نه انگار همه چیز بهم ریخته بود، چقدر زود اون روزای سخت فراموش شد...یه لذت عجیب

 دارم یه حس پنهان یه جورایی مثل رنگ کردن دیوار اتاقم بود، یادته جونم دراومد ولی آخرش

کلی با تازگی و تمیزی اتاقم کیف کردم، رابطمون هم مثل دیوار اتاقم بود واسه رنگ کردنش

 خیلی سختی کشیدیم ولی الآن داریم با این همه احساس نویی که به هم داریم طعم شیرین

 عاشقی رو میچشیم....

 

 تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

"محمد علی بهمنی"

 

کجای کارم؟

چه حس عجیبیه حس خواستن و نخواستن حس خواسته شدن و نخواسته شدن

انگار بین این دو هیچ مرزی نیست که بخوای تشخیص بدی که عاشقی یا عاشقتن

 که می خوای بگذری یا بمونی

هفته ی پیش به خودم می گفتم دیگه محاله هیچ حسی بهش داشته باشم و مطمئنم

 که همه چیز تموم شده

امروز به خودم می گم عشقی که با همه وجود و از ته قلب باشه مگه میشه فراموش  بشه؟

پنج شنبه برای پایان بخشیدن به همه چیز از در خونه اومدم بیرون، وقتی برگشتم با یه لبخند

 عاشقانه و یه حس تازه واسه یه شروع دوباره!

نمی دونم من تعادل ندارم یا عشق؟

 

پ.ن: چه حس خوبیه وقتی از بعضی آدما دلگیر میشم تو خیلی آروم و با عشق حمایتم میکنی،

خیالم راحته که تو هستی...دیگه بقیه مهم نیستن...

جبر زندگی من...

مردونه تمومش کن، من طاقتشو دارم

هر بار ترحم بود، اینبار نمی ذارم

با عشق برو وقتی، با عشق نمی مونی

مردونه تمومش کن وقتی که نمی تونی

تو می ری و می مونی این معنی رفتن نیست

اینبار تمومش کن تا وسوسه با من نیست

با یه نفر از ما از خاطره ها رد شه

من یا تو نمی دونم باید یه نفر بد شه

من پیش تو آرومم تو پیش من آشوبی

انقدر به من بد کن باور نکنم خوبی

مردونه تمومش کن، من طاقتشو دارم

هر بار ترحم بود، اینبار نمی ذارم

 

چقدر این شعر رو دوست داشتم، همه حرفای گفته ی دلم بود!

بیت بیتش حرف من بود...

من پیش تو آرومم تو پیش من آشوبی....

آره عزیزم مردونه تمومش کن من طاقتشو دارم....

پ.ن: یعنی واقعاْ نفهمیدی زندگیمو به پای تو دادم؟ انقدر بی وفایی؟

منو درگیر خودم کن

تو وبلاگ قبلیم فقط شعر می نوشتم شعر هایی که یه جورایی حرف دلم پشت تک تک

واژه هاش بود اگه دیگه خیلی حرف داشتم یه پی نوشت یک خطی آخرش می نوشتم.

ولی الآن حرف دلمو می نویسم و حتی واسه درست نوشتنش از نظر نگارشی و املایی

 به خودم زحمتم نمیدم. خیلی خوشحالم که تونستم بالاخره حرفامو بزنم چون همیشه

 از این جهت مشکل داشتم. یادته؟ همیشه انقدر حرف تو دلم بود که مثل خوره وجودمو

 می خورد.

دیروز چه حس غریبی بهت داشتم. چقدر سخت بود جلوی نگاهمو بگیرم که با اون نگاه پر

 رازت گره نخوره، سر کلاس بغض داشت خفم میکرد همه صورتم قرمز شده بود،خدارو شکر

 آخر کلاس بودم و کسی جز استاد منو نمی دید، چقدر نگاه های مهربون استاد بهم دلداری

 میداد انگار می دونست چی داره تو دلم میگذره...

من خودمو گم کرده بودم درست مثل تو، نمی دونم تو موفق شدی خودتو یدا کنی یا نه؟ ولی

 من خودمو پیدا کردم ولی حالم از خود واقعیم به هم خورد حالا می خوام یه مرحله جلوتر برم

 می خوام خودمو عوض کنم، واسه همینه که می خوام باهات حرف بزنم. حداقل می دونم که

 درکم می کنی و می تونی کمک کنی، به همه بی اعتماد شدم ولی هنوز ته قلبم به تو ایمان

 دارم، بهتم گفته بودم تو یه جورایی با بخش های مرموز و پنهان شخصیت من ارتباط داری،

 می خوام با کمکت اون بخشا رو پیدا کنم و بشناسم و به اون شخصیت آرمانی خودم دست

پیدا کنم.

به عنوان یه دوست دستامو بگیر، همین!

پ.ن: می دونم خیلی پراکنده نوشتم...

 

 

و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

هر چند که این شعر فروغ برای اول دی ماهه ولی انقدر تو این روزای اول مهر سردم که

 مدام این شعر رو با خودم زمزمه می کنم.

این مهرم درست برام مثل سال گذشته شد.نسیم دلواپسی و بیقراری بهم می وزه چقدر

 دلگیرم امروز...

تو در خودت گم شدی و حالا می خوای خودتو پیدا کنی ولی از این غافلی که منم همراه با

نو و کنار تو گم شدم حالا تو می خوای تنها باشی و ندونسته یا شایدم دونسته منو تو اون

دنیای سیاه رها کردی. کاش برای دوباره متولد شدن دستای سرد منم می گرفتی....