تو وبلاگ قبلیم فقط شعر می نوشتم شعر هایی که یه جورایی حرف دلم پشت تک تک
واژه هاش بود اگه دیگه خیلی حرف داشتم یه پی نوشت یک خطی آخرش می نوشتم.
ولی الآن حرف دلمو می نویسم و حتی واسه درست نوشتنش از نظر نگارشی و املایی
به خودم زحمتم نمیدم. خیلی خوشحالم که تونستم بالاخره حرفامو بزنم چون همیشه
از این جهت مشکل داشتم. یادته؟ همیشه انقدر حرف تو دلم بود که مثل خوره وجودمو
می خورد.
دیروز چه حس غریبی بهت داشتم. چقدر سخت بود جلوی نگاهمو بگیرم که با اون نگاه پر
رازت گره نخوره، سر کلاس بغض داشت خفم میکرد همه صورتم قرمز شده بود،خدارو شکر
آخر کلاس بودم و کسی جز استاد منو نمی دید، چقدر نگاه های مهربون استاد بهم دلداری
میداد انگار می دونست چی داره تو دلم میگذره...
من خودمو گم کرده بودم درست مثل تو، نمی دونم تو موفق شدی خودتو یدا کنی یا نه؟ ولی
من خودمو پیدا کردم ولی حالم از خود واقعیم به هم خورد حالا می خوام یه مرحله جلوتر برم
می خوام خودمو عوض کنم، واسه همینه که می خوام باهات حرف بزنم. حداقل می دونم که
درکم می کنی و می تونی کمک کنی، به همه بی اعتماد شدم ولی هنوز ته قلبم به تو ایمان
دارم، بهتم گفته بودم تو یه جورایی با بخش های مرموز و پنهان شخصیت من ارتباط داری،
می خوام با کمکت اون بخشا رو پیدا کنم و بشناسم و به اون شخصیت آرمانی خودم دست
پیدا کنم.
به عنوان یه دوست دستامو بگیر، همین!
پ.ن: می دونم خیلی پراکنده نوشتم...
