خلوت بوسه....
هنوز 2 صفحه درس بیشتر نخوندم که کتابو بستم ولی این دفعه مثل قبلاً ها خسته نشدم،
دلم میخواست باهات حرف بزنم میدونم داری درس میخونی نخواستم بهت زنگ بزنم که رشته
افکارت پاره بشه، اومدن اینجا بنویسم که سر فرصت نوشته هامو بخونی.
چقدر این چند روز خوب بود چقدر دوست داشتنی بود تمام لحظه هایی که کنار هم داشتیم،
واقعاً احساس میکنم درگیر یه شروع تازه شدیم انگار برگشتیم عقب و همه چیزو داریم از پایه
شروع میکنیم، به نظر خودت بزرگ نشدیم تو این مدت؟دیگه بچه بازی های گذشته رو در
نمی آریم از اون بهونه گیری های خانه مان سوز هم خبری نیست. چقدر آرومم عزیزم....
کنارت احساس خاصی دارم،آرامش، امنیت، اعتماد، وابستگی...
خوشحالم که تو این تاریکیِ زندگیم دستم رو گرفتی، شدی راهنمای مسیرم شدی همراهم....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 14:29 توسط lena
|